![]() زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
منوی اصلیامتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچکی ست انتهایش تا خداست.... بزرگترین خیانت ها این است که به کسی که تو را راستگو می داند دروغ بگویی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سارا و پری
آشنایی با ایذه و فرهنگ بختیاری $$$$$ عاشقم باش$$$$$ عشق پرواز بلندیست نوشته های یک پسر بی شعور ترانه نوشته دوستانه ها آینه ی شکسته پسری به نام غم کوله پسر آدم فریاد یاس تاراش ها خشک بیا خیس برو!!!! پائیز طلایی سینه سوخته ی امیر المومنین رویای بارانی/سینا سایه مرگ عشق بیداریه خورشید تنها دختر خسته ی شهر بچه بیرجندی روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما! فاجعه عشق عشق و دوست داشتن عشق پاک خانه ی دل من ستاره تنهایی روزنه ی عشق مونس جان مسافر خانه ی شیطان اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم
بهترین مکان برای زندگی کردن درون قلب آدم هاست. چارلی چاپرین داستان های پند آموز
|+| نوشته شده توسط یاس در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 17:54 |
داستان های پند آموز
اولین داستان: کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد . مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
دومین داستان: دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد : - چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است . ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم . خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني . هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
|+| نوشته شده توسط یاس در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 17:33 |
اینم از خودم
سلام به همگی تاریخش از دستم در رفته ولی خیلی وقتی میشه که یه آپ درست و حسابی نکردم از همگی معذرت می خوام باور کنین درگیرم. هنوز که هنوزه داریم میریم وسیله می خریم تنها خونه رو که عوض نکردیم تمام زندگی رو عوض کردیم. منم که واسه کلاس تابستونه هیچ برنامه ای ندارم ولی تصمیم گرفتم از این تابستون برای کنکور خودمو آماده کنم و درس بخونم تا ایشاالله پزشکی قبول شم.وای که چقدر خوب میشه. قابل توجه آقا حامد باید بگم که: از کجا فهمیدی من ویالون دوست دارم؟ ولی در جوابت باید بگم که وقت این قرتی بازیا رو ندارم البته سفارشتو به دوستام تو گروه آرین می کنم من فعلا باید به مریضام برسم و کنارش کتابای درسی و فوریت های پزشکی رو بخونم. مریض بعــــــــــــــدی!!!!! حالا اینم از خصوصیاتم: رنگ سبزو دوست دارمو از بچگی هر چی گیرم میومده سبز بوده و واسه همین ناخواسته به این رنگ علاقه مند شدم. از لحاظ روحی اصلا تعادل ندارم یعنی والا نمی دونم خشنم یا لطیفم! سریع گریم می گیره و خیلی احساساتیم اما بدجوری عاشق خون و خون ریزیم.وای چقدر حال میده شکم یه نفرو با چاقو و تیغ و..... تیکه پاره کنی.(دهنم آب افتاد) چیزی که خیلی اذیتم می کنه زور گفتن و حق یه بی گناه رو خوردنه. رشته ی قلب و زنان رو خیلی دوست دارمو سعی می کنم مطالب پیرامون اینارو زیاد بخونم. خیلی شجاعم (دختر شجاع) ولی از ارتفاع می ترسم. سعی می کنم تا حد امکان از آسانسور استفاده نکنم آخه سر گیجه می گیرم ولی از هیجانو سرعت و آمپول خیلی خوشم میاد.
چند ماه پیش به خدا گفتم چرا دکترا اصلا واسه من آمپول نمی نویسن؟!؟! ولی تقریبا در عرض 3 هغته اندازه موها سرم(اغراق) آمپول زدم که جا همگی خالی خیلی حال داد. *********این داستان واقعیست********
ذهنم خیلی فعاله.تو مدرسه زنگ زیست و انشا رو از همه بیشتر دوست دارم و عاشق معلم دفاعیمونم. از بچگی حرف گنده تر از دهنم زیاد می زدم منظورم سیاسته.واسه همین بم می گفتن پیرزن. از فوتبالم بدم نمیاد. راستی امتحانامم خوب دادم.معدلمم 07/19 شد.چطوره؟ باید بگم که این پست با دست کاری سارا نوشته شده.
با معرفتا نظر یادشون نره. انسان ضعیف هیچ گاه قادر به بخشیدن نیست بخشش نشانه ی قدرت است.*گاندی*
خدانگهدار.
|+| نوشته شده توسط یاس در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 4:32 |
منبع زیبا
|+| نوشته شده توسط یاس در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 14:26 |
سلام اين پستم برخلاف پستاي ديگه اصلا درمورد موضوع خاصي نيست و فقط در مورد خودمه. راستش از فردا امتحاناتم شروع ميشه و برنامه هامون طوري چيده شده كه فكر كنم درست تا 12 خرداد كه امتحانات تموم ميشه اصلا نتونم پست بذارم و حتي بيام جواب نظراتون رو بدم.... دوست دارم وقتي بعد از مدتي ميام تو وبلاگ از ديدن نظراتون به وجد بيام. اميدوارم همتون موفق ، مويد و در پناه حق باشيد و هيچ وقت خدا رو فراموش و نا شكري نكنيد،ايام فاطميه رو هم به همتون تسليت ميگم و دعا مي كنم كه همه اون بانوي بزرگ را اسوه ي خودمون قرار بديم. يا علي خداحافظ |+| نوشته شده توسط یاس در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:57 |
حکایات
حکایات پند آموز روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود که به کوه نظری انداخت و از اونجا که با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند. زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت: آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم. جان گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من. خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت : اینجاست ... جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...! لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ... همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ... خواربار فروش باورش نمی شد ... مشتری از سر رضایت خندید ... مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ... در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ... کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود : " ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن " فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است . دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد خدایا شکر....
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارندو تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد،گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی ازفرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین میفرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد باتعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستندولی عدهبسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر....
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت سالهای جلوی ویترین مغازهای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بود. زن جوانی از آنجا میگذشت همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگردانشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد،نگاهی به او کرد و پرسیدخانم! شماخداهستید؟زن جوان لبخندی زد و گفت نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید. |+| نوشته شده توسط یاس در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 22:11 |
خدا هست
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. طناب زندگی
سعی کنیم این داستان را تا همیشه به یاد داشته باشیم او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد طوریکه به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است “کمکم کن خدا”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده. - البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت. و من و شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايم؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيم؟ پس بیایید از این پس هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود شك نكنيم و به ياد داشته باشيم خدا همواره مراقب ماست.
ماهواره ی امید : من به آمار زمین مشکوکم اگر این خاک پر از انسانهاست پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟
پی نوشت 1 : آدم ها چطور می تونن بدون عشق به خدا زندگی کنن؟
پی نوشت 2 : چرا با اینکه می دونن این همه شگفتی " زیبایی " این همه پیوستگی و بی خللی تو دنیا همه از خداست اما باز هم هیچ تشکری از خدا نمیکنن.
|+| نوشته شده توسط یاس در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 13:46 |
عشق یعنی....
اي دنيا....
بوستان ، عشق صدايي خسته است
ناله اي از يك گل خشكيده است
از هوا ، از گل ، از زندگي
ريشه ي خشكيده ي يك بوته است
دل ها ، زندگي چون پيچكست
پيچكي پيچيده در سرماي سخت
از هزاران برگ در اطراف اوست
اما باز هم زندگي بيهوده است
شب ها ، زندگي تنها تر از فرداي ماست
بي گمان خشمگين از تقدير ماست
دوستان ، عشق فرياد بي صداست
تك بهشتي ست در دل هاي ما
نور ها ، عشق رقص آواز دل است
نوري از ژرف همان پيچك بيهوده است
بال ها ، زندگي چون مرغ عشق
پركشان سوي دل پر ناله است
عاشقان ، زندگي از بحر آن دل آمدست
پاك و زيبا چون مه شاد آمدست
زندگي بي عشق همچون شب ست
ظلمتي اندر صداي ناله است
آدمان زندگي بي عشق بيهوده نيست
زردي اين پيچك تلخ از بي عشقي ماست
عشق و دوست داشتن عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن بینایی میدهد.
|+| نوشته شده توسط یاس در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 13:21 |
سلام عید همتون مبارک دوستای گللللللللللللللللللللللم سال خوبی رو براتون آرزو می کنم. همه برای اینکه این آخرین سال غیبت امام زمان عج باشه یک صلوات بفرستید. |
||||||||||||||